هانی توی جشن
سلام دوستان هفته ی پیش به جشنی توی شرکتی که مامانی اونجا کار میکنه دعوت بودیم ولی راستشو بخواید مثل همیشه مامان و بابا شیطنت منو تحمل نکردن و نصف و نیمه جشن رو ول کردن و اومدیم بیرون حالا من عکسامو میزارم و شما قضاوت کنید البته این عکسا رو همکار مامانی زحمتش کشیده آخه مامان و بابایی از دست شیطنت های من فقط شرشر عرق میریختن این اول شروع جشنه که بابایی موبایلشو داده دستم تا آروم باشم نه اینجوری نمیشه بزار برم اون جلو ببینم چه خبره چیزی که بیشتر همه مامان و بابایی رو عصبانی کرد, این بود که من گیر داده بودم به ویلچر و عصای این جانبازان محترم یا ویلچرو هل میدادم یا هی میرفتم اون جلو و عصاهاشونو بر میداشت...
نویسنده :
از زبان هاني
9:46










